تبليغاتX
آستينِ تر
آستينِ تر
بهتر آن است كه برخيزم/رنگ را بردارم/روي تنهايي خود نقشه‌ي مرغي بكشم(سهراب)
امشب نخواب تاجر كوچك!

با اينكه هفته‌هاست كه خورشيد رفته‌است.

بيدار باش تاجر كوچك!

قدري به ريش فلسفه‌هايت

قدري به گور خاطره‌هايت

                                بخند.

سرمايه‌اي جديد براي خودت

                                    بساز.

اقرار كن مردن آهن‌ها،

                            زنگار تيغ‌ها.

و، هرچه ياس داري،

                         بر ابرها ببار.

امشب نخواب و خستگي‌ات را

                                       مچاله كن.

تاجر!

      تمام آن‌چه كه مي‌خواهي،

در من نهفته‌است.

نام مرا بخوان.

 


پي‌نوشت) شايد بد نباشه اين رو هم ببينيد: تاجر كوچك-۸۹


برچسب‌ها: خودم, آزاد
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 توسط سپهر عموزاده

  تازگی ها اتفاقات خوب و شیرینی برایم افتاده که نمی توان بیهوده آنها را نادیده گرفت؛ و حتا باید بابت آنها از خدا تشکر کرد. بعضی وقتها -مثل همین الان های من- نمی توان ژست آدم های مایوس را گرفت. بعضی وقتها نمی توان شعرهای غمگین سرود.

  هفته ی پیش رفتم نمایشگاه. (گل و گیاه نه؛ کتاب! ولی کاش گل و گیاه را هم می رفتم. هنوز دایر هست؟) نمی خواستم بروم و دلایلم دست کم برای خودم منطقی بودند. اما وقتی فهمیدم دوستان سابقم قرار گذاشته اند، منطقم به بن بست رسید و مجبور شدم بیایم و کلی کیف کنم. به خصوص اینکه سید مهدی موسوی -کسی که کم کم در شعر دارد برایم به یک الگو تبدیل می شود- را هم دیدم و کتابش را خریدم، به اضافه ی سید احمد حسینی عزیز؛ که غزل های خوبش این چند روزم را پر کرد.

  یوونتوس هم این فصل قهرمان سری آ شد. تیمی که شش هفت سالی هست طرفدارش هستم و نه سالی بود که قهرمان نشده بود و چندین سالی هست که پرافتخارترین تیم سری آ ست.

  دیروز هم در کنار دوستان خوب دبیرستان فیلم دیدم و نقد خوبشان را شنیدم و باز هم کیف کردم.

  همچنین، دانشگاه، و دوستان جدید و خوبی که آنجا پیدا کرده ام و پیدایم کرده اند را نمی توان دوست نداشت. به اضافه ی چند اتفاق خوب دیگر... روزهای خوبی ست...


پ.ن) این صفحه کلید نیم فاصله نداشت. شرمنده، اگر رعایت نکردنش اذیتتان کرد.

پ.ن۲) شاید بهانه ای بود برای کم کاری این روزهای من. شاید هم چیز دیگری. اسمش را هر چه می خواهید بگذارید. بدرود.


برچسب‌ها: یادداشت
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 توسط سپهر عموزاده
 

درون عود وجودش بيات كرد شكست

بسان كودكي‌اش "شور، زرد، ترد" شكست

شكست، برد، تساوي، شكست، برد، شكست

و بغض آخر خود را فرو نخورد، شكست

   يه چيز شاد بخون تا بشه باهاش رقصيد!

به چشم! خب، "همه چي" ظاهرا كه "آرومه"

تو اي فرشته، پريسا، نگار، سالومه!

غم تو نيست برايم هنوز مختومه

-به من دروغ نگو، "از چشات معلومه"!

   صدآفرين به همين چيزها كه مي‌خوانيد

دلم به تكنولو‍ژي‌هاي اين هزاره و نيز

به ميز و صندلي و كاغذ و اداره و نيز

به ريتم گردش ايام پاره‌پاره و نيز

به شب -اگرچه نداري در آن ستاره- و نيز

   به گل خوش است، "كه آمد بهار و سبزه دميد."

قسم به فكر عجيبي كه در سرش دارد،

غمي به رنگ فسنجان مادرش دارد.

چه‌قدر فاصله با شام آخرش دارد...

يكي بيايد و از اين زمين برش دارد:

   زمين شورتر از ترد و خواهر ناهيد.


پي‌نوشت) اومدم يه چيزي تو پي‌نوشت بنويسم جواب يه عده‌اي كه ازشون در حال حاضر دلخورم رو بدم، ديدم اون‌قدرها هم قضيه مهم نيست؛ بي‌خيال شدم!

ايام به كام!

 


برچسب‌ها: خودم, مسمط, بهاره
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 توسط سپهر عموزاده

اتوبوسي رو در نظر بگيريد، پر از مسافر، توي يه راه‌بندون؛ چيزي نزديك به فاجعه! اون‌قدر توي راه‌بندون كه به جامعه‌ي حلزون‌ها اميد مي‌ده؛ و اون‌قدر پر از مسافر كه حتا دو سه نفر روي پايين‌ترين پله‌ي اتوبوس (جايي كه قراره ممنوعه باشه مثلا.) ايستاده‌اند. اين دو سه نفر هي با خود مي‌گن اي كاش يك پله بالاتر بودن، تا بلكه باز و بسته شدن در اذيت‌شون نكنه. و دو سه نفري كه روي پله‌ي بالاتر هستند، با خود مي‌گن اي كاش نزديك صندلي‌ها ايستاده‌بوديم تا از طرفي هي موقع پياده شدن بالايي‌ها جا به جا نشيم و از طرف ديگه شانس براي نشستن داشته باشيم. همچنين عزيزاني كه نزديك صندلي‌‌ها ايستاده‌اند، منتظر پياده شدن دوستاني هستند كه روي صندلي‌ها نشسته‌اند. اين دوستان، كه روي صندلي‌ها نشسته‌اند، نصف‌شون خواب هستند و نصف ديگر مشغول گوش دادن به آهنگ. خب حالا مطلوب است تعداد مسافراني كه هر لحظه آرزو مي‌كنند از حجم راه‌بندون كاسته بشه.

پي‌نوشت كم‌ارتباط) فعلا خبري نيست.(چون خبري نيست خبرتون نكردم!) حالا شما فعلا علي‌الحساب يه دوتا "كاميونيسم ادبي!" مهمون ما باشيد تا بعد:

-ما به دنيا آمديم، دنيا به ما نيامد. (پشت پرايد)

-هيچ‌كس همراه نيست؛ تنهاي اول.
(اين نيز پشت پرايد)


برچسب‌ها: يادداشت, كاميونيسم ادبي
نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 توسط سپهر عموزاده

لبخند، دين تو بود، غم كرد وسوسه‌ات
غم از جهان عقيم، تا ذهن يائسه‌ات

مرگ است جيره‌ي تو، از دست شهر بزرگ
"تاخورده" زندگي‌ات، در جيب مدرسه‌ات

تو، جهل، شهوت و فقر: محكم مبارزه كن
تا راند آخرِ اين، دعواي يك به سه‌ات

در ضد نور اتاق، برخورده‌اي به ستون
"فيل" است اين نه ستون، لعنت به لامسه‌ات!

***
آن نقطه‌اي كه دلش، مي‌خواست خط بشود،
حل شد درون ورق! اي‌ول به هندسه‌ات.
پي‌نوشت) مد شده ملت آهنگ و فيلم و اينها پيشنهاد مي‌كنن.
درحال حاضر دارم آلبوم ماندگار "آتشي در نيستان" رو گوش مي‌دم. اگه از كاراي ريتميك سنتي خوشتون مي‌آد از دستش ندين. آهنگسازي اين آلبوم با استاد ذوالفنون و استاد شهرام ناظري هست. چند تا سه‌تار توي اين آلبوم هم‌نوازي مي‌كنن(كه يكيش رو خود آقاي ذوالفنون مي‌نوازن!)، يه تنبك، يه دف(بيژن خان كامكار) و آواز استاد ناظري در دستگاه شور.(اختصاصا در دو سه قطعه: محلي مازندراني؛ شايد دليل علاقه‌ام به اين آلبوم همين باشه. اصالتا مال اونجام!)
پي‌نوشت2) خوبي‌ نقد همينه ديگه. نيم‌مصرع آخر رو اصلاح مي‌كنم: "عشق است هندسه‌ات."
"خوب است" و "اين است" از عدم تناسب درش مي‌آرن اما اون ضربه‌ي نهايي كه من مي‌خوام رو نمي‌زنن. گرچه در اين حالت جديد باز هم عاميانه است، اما خب...

برچسب‌ها: غزل, خودم, موسيقي
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 توسط سپهر عموزاده


پ.ن) پديده است؛ پديده.

پ.ن۲) اي كاش نقاشي بلد بودم! عاشقشم.

پ.ن۳) اسم كار: گلهاي آفتابگردان/ خالق: ونسان ونگوگ (يا در اصل: وينسنت وان گوخ)/ تاريخ خلق: ۱۸۸۸/ اندازه: نود و دو در يك و هفتاد و سه/ سبك: پست امپرسيونيسم اگه اشتباه نكنم./ ديگر مشخصات: رنگ و روغن؛ در گالري ملي لندن نگه‌داري مي‌شه./ كپي‌ها و نسخه‌هاي ديگري از اين اثر هم هست، كه به خودش و/يا شاگرداش نسبت داده شده. 


برچسب‌ها: تصوير, بهاره
نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم فروردین 1391 توسط سپهر عموزاده
باورت نمی شه رفیق

این چن روز، به یاد زندگی افتادم

آره!

دُرُس وختی که پشت چراغ قرمز ایستاده بودم و

یه حاجی فیروز نوجوون دیدم

حاجی فیروز نوجوونی که یه کلاه دراز و منگوله دار سرش بود

تاکید می کنم: یه کلاه دراز و منگوله دار

تازه،

این چن روز به یاد حقیقت هم افتادم؛ دو بار اون هم

یه بار وختی که قارچ زد به ماهی قرمزمون

از تنگ انداختیمش تو آکواریوم

ولی، خوب نشد

یه بار هم وختی که از امیر پرسیدم: چقد عیدی گرفتی؟ و

هیچی نگفت

ببینم رفیق، تو می دونی چجور می شه روی سکوت، تاکید کرد؟

سینزهم انداختیمش تو رودخونه،

خوب شد.


برچسب‌ها: خودم, آزاد, بهاره
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم فروردین 1391 توسط سپهر عموزاده
اول‌نوشت) با خودم فكر كردم براي نوروز و بهار و عيد و مسائل از اين دست، چيزي ننويسم. اما گفتم حيفه. خاطره خواهد شد؛ ضمن اين‌كه شما دوستان هم پيشنهادش رو مطرح كرده بوديد. گفتم حالا كه اين‌طوره، بهاريه‌اي ارائه بديم در چند بخش. بخش اول: گفتم كه! تصنيف. كه منصوب هست به يكي از افتخارات موسيقي و شعر ايران، عارف قزويني. مي‌فرمايد كه:


بهار دلكش رسيد و دل، به جا نباشد/ از آن‌كه دلبر دمي به فكـ،ـر ما نباشد.

در اين بهار اي صنم بيا، و آشتي كن/ كه جنگ و كين با من حزين، روا نباشد.

صبحدم بلبل، بر درخت گل، به خنده مي‌گفت/ نازنينان را، مه‌جبينان را، وفا نباشد
*
اگر كه با اين دل حزين، تو عهد بستي/ با رقيب من، چرا نشستي؟/ چرا دلم را، از كينه خستي؟

بيا در برم از وفا يك شب، اي مه نخشب1، تازه كن عهدي، كه برشكستي2.


1) نخشب. براي اولين بار كه گوش دادم معنيش رو نمي‌دونستم. از دوستي پرسيدم، گفتش كه اسم جايي بوده كه ماه پرنوري داشته، نظامي و اين‌ها هم استفاده مي‌كردن اين واژه رو. اگه مي‌دونستين معنيش رو بهتون تبريك اساسي مي‌گم.

2) شجريان اين رو خونده، با نوازندگي استادمون، محمدرضاخان لطفي اگه اشتباه نكنم. قرباني هم اين رو خونده، با تنبك و سازي كه فكر كنم تار باشه! قرباني به نظر من بهتر شروع مي‌كنه اما در كل اوني كه شجريان خونده رو بيشتر مي‌پسندم. چون ريتم آروم‌تري داره و اجازه مي‌ده مخاطب راحت‌تر تصويرسازي ماجرا رو انجام بده. اما قضاوت نهايي با خودتون.

پي‌نوشت) راستي، اين تصنيف زبان‌حال من نبود خيلي؛ منتها بدم هم نيامد ازش.
پي‌نوشت2) بابت اين پست كسي رو دعوت نكردم؛ عيدديدني كه دعوت لازم نداره كه!
پي‌نوشت3) شعر هم خواهيم گذاشت. چشم!
پي‌نوشت4) مطلب كم و بيش مرتبط در همين وبلاگ: بهاريه90


برچسب‌ها: بهاره, تصنيف, موسيقي
نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم فروردین 1391 توسط سپهر عموزاده
از دردهاي خويش بگو با من/ از عمق اين سياهي ناملموس

اي بغضِ تلخِ حل‌شده در لبخند/ تعبير شاعرانه‌ي هر كابوس


از اشك‌هاي كوه بگو با من/ از جنگلي كه مثل خودت خسته‌ست

از ذهن باطراوت شب‌بو كه/ عطرش به خنده‌هاي تو وابسته‌ست


از غم بگو كه گرد مي‌افشاند/ بر باغ و حوض و پله و بر ايوان

بر فرش و مبل و بر تَرَك ديوار/ بر نردبان و گنجه و بر ليوان


از روزهاي رفته بگو با من/ از گاو، از دوچرخه و نقاشي

و، آسمان پاك و سفيد از ابر/ فيروزه‌هاي روي زمين: كاشي


از من بگو كه كودكي‌ام مثلِ/ يك شعر بر زبان تو جاري بود

يا قبل‌تر: كه چشم تو دنبالِ/ بابا و آن تفنگ شكاري بود


يا سال شصت و هشت: كه بابا رفت/ يا قبل‌تر: كه دست تو در زنجير...

يا "داروگ" كه خسته و غمگين است/ روي درخت كم‌رمق انجير


اين‌قدْر از قشنگي اين دنيا/ با من سخن نگو كه دلم تنگ است

آري، به قول "ميم. اميد"ت، هر/ سازي كه ديده‌ايم، بدآهنگ است


از موريانه حرف بزن؛ از نم:/ نم، در كتاب‌خانه‌ي تنهايت

نم، در جمالزاده، چخوف، ماركز/ تا شاملو، هدايت و لوركايت


نم، در صداي تازه‌ي فرزندان/ نم، روي چند تابلوي زيبايت

نم، بر تن خيانت ياران و/ زنبورهاي رفته به يغمايت


از دردهاي خويش بگو با من/ از تلخي هميشه‌ي تب‌هايت

با من بگو چه راز اسف‌باري‌ست/ مابين كوه و جنگل و لب‌هايت


اي بغض تلخ حل‌شده در لبخند/ تعبير شاعرانه‌ي هر كابوس

مثل هميشه مسند شب فاني‌ست/ خورشيد را درست كن از فانوس


برچسب‌ها: خودم, چارپاره, زمستاني, تقديمي
نوشته شده در تاريخ جمعه نوزدهم اسفند 1390 توسط سپهر عموزاده
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

پیج رنک

آرایش